حجم تنهایی |
|
|
+نوشته شده دردوشنبه 4 آبان1388ساعت 4:28 توسط زینب |
سحر بود و چنان در سجده ، کز عالم جدا بود
شب تاریک و نخلستون و غربت دو کیسه نون و یک کاسه محبتسحر محراب با شمشیر می گفتچه کردی با علی ای بی مروت
+نوشته شده درپنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 7:31 توسط زینب | باز من دلتنگم .... باز من تنهام اگه هزار سالم بگذره دلتنگی هام تموم نمیشه
+نوشته شده درپنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 5:8 توسط زینب |
دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشوناز این همه در به دری از گردش چرخ زمون دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون از این مترسکای پست از هم دلای همزبونتو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمونآهای خدای عاشقا توی فقط دلخوشیمونآره دلم خیلی پره از قما ی رنگارنگاز جمله دوستت دارم دروغای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا از آدمای مهربون از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون +نوشته شده درچهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 7:16 توسط زینب |
+نوشته شده درسه شنبه 13 مرداد1388ساعت 8:2 توسط زینب |
+نوشته شده دریکشنبه 11 مرداد1388ساعت 7:54 توسط زینب |
+نوشته شده دریکشنبه 4 مرداد1388ساعت 18:3 توسط زینب | سلام به همگي حوصله وب آپ كردن ندارم حوصله كامنت خودندم و جواب دادن ندارم پس لطفا نه كامنت خصوصي و نه كامنت معمولي بزاريد البته قسمت نظرات و غير فعال كردم لطفا نريد ت پست هايي كه هنوز نظراتشون فعاله نظر بديدن ممنون از همگي +نوشته شده دریکشنبه 30 فروردین1388ساعت 8:12 توسط زینب
دلمو بردي باز از نو ديگه چي ميخوايي؟ دارو ندارم مال تو ديگه چي ميخوايي؟ برو بزار بسوزم با بي كسي هام برو بزار بمونم با دلواپسي هام هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن شمعمو پيشم بزارو برو و خاموشم نكن اگه يه روزي ورق زدي دفتر خاطراتتو يادت بياد قلب منو ميشينه چشم به راه تو آره برو ولي بدون اينجا يكي برات مي مرد باور نكردي عشقشو اگه قسم ميخورد
ميري برو فقط اينو يادت باشه عزيز اشك زلالتو جلو غريبه ها نريز هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن
+نوشته شده درسه شنبه 20 اسفند1387ساعت 8:8 توسط زینب |
توي يه كوير دور يه درختي خسته بود يه درختي نا اميد كه دلش شكسته بود روي اون درخت پير يه طناب پاره بود اون طناب دار يه عاشق بيچاره بود شبي از شبهاي غم كه هوا گرفته بود رفنش رو به كوير به كسي نگفته بود رفت و رفت تا كه رسيد اون طناب دارو بست به دلش گفت كه بايد ديگه از دنيا گذشت طناب دارو گرفت دور گردنش گذاشت چشماشو بست و ديگه رو لبش خنده نداشت پاره شد طناب تا جوون قصمون بدونه كه حتي مرگ نميشه چاره اون چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه اي زد طناب دارشو گرفت يه دفعه ناله زد ناله زد از بي كسي كه فقط يه چاره داشت رنگ خودباوري رو توي خاطرش گذاشت رفت و تا آخر عمر دست به خودكشي نزد به شباي بي كسيش رنگ خودباوري زد حالا اون توي اين زمان ديگه دلشكسته نيست ديگه تو حسرت و فكر عمر رفته نيست
زندگي همينه اگه خودتو باور نكني هر اتفاقي واست ميافته از تمام فرصتاتون استفاده كنين هيچ وقت نگين ديره بيخيالش گذشت مهم نيست مهمه و ديرم نيست ميتوني از همين الان شروع كني هميشه تو همه چي بهترين باشين اگه خودت بخوايي ميشه
+نوشته شده درسه شنبه 29 بهمن1387ساعت 14:12 توسط زینب
سلام دوستان...
تو این پست چندتا از آهنگهای انقلاب گذاشتم واسه این که به یاد اون موقع باشیم و به یاد همه شهدا و
تنها یار تنهایی های من روحش شاد...
آهنگ اول آهنگ الله الله که واقعا قشنگه * هوا دلپذیر شد گل از خاک بر دمید براي دانلود فقط روي اسم آهنگها كليك كنيد...
+نوشته شده دریکشنبه 29 دی1387ساعت 2:4 توسط زینب
قيامت بي حسين غوغا ندارد شفاعت بي حسين معنا ندارد حسيني باش كه در محشر نگويند چرا پروندهات امضا ندارد
التماس دعا هر کجا که رفتید همه رو که دعا کردین منو هم آخرش دعا کنید.
+نوشته شده دردوشنبه 16 دی1387ساعت 2:6 توسط زینب
چرا خودكشی گناهه كبيره است ؟چرا؟ وقتی بهانه ای برای زندگی نيست چرا باید ادامه داد و رنجها رو تحمل كرد. برای آمدنم كه اختيار ندارم برای موندنم چي؟ خدايا چرا؟ چرا اجازه موندن و رفتن و از من ميگيری مگر خودت نگفتی شما انسانها اشرف مخلوقات منيد آخه اين چه اشرف وخليفه ايست كه حتی اجازه مردن هم نداره؟ نمی خواهم زندگی كنم چرا هم نداره من حالا شيفتهي مرگم خدايا در برابرت زانو ميزنم التماس می كنم به من اجازه مردن بدي همه از تو زندگي مي خوان و خوشبختی و خيلی چيزهای ديگر اما من از تو فقط مرگ ميخوام و اين تنها و آخرين خواسته ام از توست. خداياااااااااااااااااااااااااااااااا همينو فقط ازت ميخوام
+نوشته شده درچهارشنبه 13 آذر1387ساعت 1:24 توسط زینب |
خواب ديدم خواب اين كه مردهامخواب ديدم خسته و افسردهام روي من خروارها از خاك بود واي قبر من چه وحشتناك بود
تا ميان گور رفتم، دل گرفتقبركن ، سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود
ناله ميكردم وليكن بي جوابتشنه بودم، تشنه ي يك جرعه آب
خسته بودم هيچكس يارم نشد زان ميان، يك تن خريدارم نشد
هركه آمد پيش حرفي راند و رفتسوره حمدي برايم خواند و رفت
نه شفيعي، نه رفيقي، نه كسي ترس بود وحشت و دالواپسي
+نوشته شده درشنبه 18 آبان1387ساعت 0:58 توسط زینب |
+نوشته شده درسه شنبه 30 مهر1387ساعت 19:28 توسط زینب | |
روزهاي كودكي: پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 اسفند 1385 شهریور 1385 پيوندها طراح قالب |